سفارش تبلیغ
صبا
تاریخ : پنج شنبه 93/1/21 | 9:26 عصر | نویسنده : ناصر صفری (بیرانوند)


                                            


صدای پای آب                                                                                 صدای پای نان


اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم، خورده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی ، بهتر از آب روان.
و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بو‌ها ، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.

من مسلمانم.
قبله‌ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مُهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره‌ها می‌گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه.
جریان دارد طیف.

سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می‌خوانم.
که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو.
من نمازم را،

پی «تکبیرة الاحرام» علف می‌خوانم،
پی «قد قامت» موج.

کعبه‌ام بر لب آب،
کعبه‌ام زیر اقاقی‌هاست.
کعبه‌ام مثل نسیم،

می‌رود باغ به باغ، می‌رود شهر به شهر.
«حجرالاسود» من روشنی باغچه است.

اهل کاشانم.
پیشه‌ام نقاشی است:
گاه ‌گاهی قفسی می‌سازم با رنگ، می‌فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی‌تان تازه شود.
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می‌دانم
پرده‌ام بی جان است.
خوب می‌دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است.

اهل ایرانم.
روزگارم بد نیست.
بدهی ها دارم، و طلبکارانی، و دریغ از پولی.
مدرکی دارم، بغل کوزه  آب.
دوستانی، مایه ی رنج و  عذاب.
و خدایی که فراموش  شده:
بین ثروتمندان، توی آن برج بلند.
روی کشتی بر آب، توی قانون دلار.

من  بدهکارم.
قبله ام یک چک  ناب.
جانمازم سکه، مهرم پول.
بانک، سجاده من.
من از آن وام به صد زاری و خواهش گیرم.
که درآن جریان دارد آه.
جریان دارد اشک .

استخوان، پشت لباسم پیداست:
همه اعضای وجودم متزلزل شده است.
من غذایم را وقتی می خوارم(!)
که همه پولش را باد، برده باشد سر آن جیب لباس.
من غذایم را،

با کمی نان و کمی خون دلم می خوارم(!)
فوق آن نان و پنیر .

کعبه ام جوجه کباب،
کعبه ام توی خیالات است.
کعبه ام هی الکی،

می شود موی دماغ، میکند دل را داغ.
قبض برق و آبم روی آن تاقچه است .

اهل ایرانم.
پیشه ام بیکاری ست:
گاه گاهی شعر چرندی دارم، می فروشم به شما
تا به پولی که از آن می گیرم
نفس معده ی من تازه شود.
چه خیالی، چه خیالی، ... می دانم
سفره ام بی نان است.
خوب می دانم، کاغذ دفتر شعرم کاهی ست.

نوشته شده از مرتضی خدادای




  • بالشت
  • ایرانی فون
  • راه بلاگ
  • اشکان دی ال