سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
تاریخ : یکشنبه 90/6/27 | 10:21 عصر | نویسنده : ناصر صفری (بیرانوند)

“ زنگ انشاء “ 

آن روز در کلاس زنگ، زنگ انشاء بود.

 

آموزگار گفت بنویسید                                                      

 

غزل گفت از چه بنویسیم؟؟

 

آموزگار گفت: بر روی دفترهای سفیدتان با تمام امیدتان

 از عشق ومحبت صفا وصمیمیت بنویسید. 

بچه ها هر کدام سر افکندند به کاغذ سفید 

 از شکست خورده ها واز آنهایی که داشتند ذرهای امید

 آموزگار پای تخته داشت قدم میزد در تفکر خویش  

بعد از مدتی ، چشم هایش به نگار افتاد

 نگار !!!!!

 

در نیمکت آخر دست به چانه و بیکار !!!

 قدمی تند تر برداشت آموزگار، آمد به سوی نگار

 با حالتی اخم گفت:

 نگار ؟؟؟!!!

 انشایت ننوشتی ؟؟؟؟؟

 به کدامین خواب وخیال تو بگشتی؟؟

 معلوم هست به کجا هست حواست؟؟

 قلمت بردار بنویس از عشق و صفایت!!!

 نگار بغضش ترکید، سکوت کلاس از خواب پرید.

 آه سردی کشید ، گفت اسمش ، اسمش بود سعید!!!

 و آخر کار اشک در چشمان نگار لرزید.

 مینا در کنارش بود

 دستی به صورت نگار کشید و حرفهایی این چنین گفت:

 میخواهم برایتان بگویم از عشق وصفایی

 از روزهای خوش

 آخر از بی وفایی

 داشت میگفت روزگاری این نگار

 داشت از خودش یک عشق ویار

 که قرار بود عمری این عشق بماند ماندگار

 مینا گفت:

 چند صباحی پیش با نگار رفتیم به پیش

 داشت برای نگار میگفت :

 از زندگی ازغلام و بندگی

 میگفت از عشق واز صفا، از صمیمیت واین حرفهای شما

 نگار همان روز در کوچه عشق ، نیم نگاهی به من انداخت

 همان لحظه دلش را به سعید باخت

 لبخندی بر لبانش بنشست

 چند قدمی دور ترعهد وپیمانی ببست.

 نگار بار دگر در کلاس

 حرفهایش، گریه هایش این بود:

 ما قصه لیلی ومجنون داشتیم

 آرزوی سقف با هم داشتیم

 لیک :

 آنکس که قرار بود بماند بر سر عهد و وفا

 نیست تا بگویم من برایت از صفا ...

 دگر آخر زنگ بود که آموزگار گفت مینا

 خانه یار نگار بود کجا؟؟؟

 مینا جواب داد ، پشت این پنجره ، آخر این کوچه، جنب آن میخانه!!!

 آموزگار برگشت، روی میز خود نشست

  زیر لب گفت:

 وای بر من که پسرم قلب دخترم شکست !!!!

 

 

شعر: ناصر صفری کیا (رصان)






  • بالشت
  • ایرانی فون
  • راه بلاگ
  • اشکان دی ال