ادبیات
ناصر صفری (بیرانوند)[68]
چون عاشق ادبیاتم، دوست داشتم وبلاگم ادبی باشه
دو بیت شعر از دوستم داریوش منصوری تقدیم میکنم به شهر زیبایم خرم آباد که خٌٌرم هست ولی آباد نیست.
مسعود اوینی از من آزاد تر است
مصر و یمن از دیار من مادتر است
شهری هستم به نام خرم آباد
ایوان مدائن از من آبادتر است.
عهد با زلف تو بستیم خدا میداند
سر مویی نشکستیم خدا میداند
با خیال تو نشستیم به هر حال که بود
نزد غیری ننشستیم خدا میداند.
خداحافظ عزیز من را حلالم کن که زمین گیرم
نمیدانم چه تاریخی ولی یک روز میمیرم
نمی خواهم دلت تنگ غروب خسته ام باشد
اگر حتی جوان مردم بگو پیش خودت پیرم
حلالم کن اگر روزی شبی یکوقت ناغافل
تو را رنجانده ام از خود نگو اینگونه دلگیرم
چه شبهایی که عشق تو نمک پاشیده بر زخمم
من از غریبی ها ، از عشق از زندگی سیرم
اگر مردم شدم یک روح سرگردان و آواره
غروب هرشب جمعه سراغی از تو میگیرم
شدم مجنون نمیدانم تو هم لیلی من هستی؟
سکوتی تلخ .... میدانم جوابم را نمیگیرم
یقین دارم وفاداری ولی بازم کمی ترسم
از اینکه ناگهان روزی بگویی از تو هم سیرم
خداحافظ نگاهم کن همین یک لحظه آخر
نمی دانم چه تاریخی ولی من بی تو میمیرم...
منبع : (وبلاگ محمد رضا)
خیــال انگیز و جــان پــرور ،چو بوی گل سراپایی
نــداری غیر ازیــن عیبی، کــه میدانی که زیبایی
من از دلبستـــگی هــای تـــو بــا آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خـود، عاشق تر از مایی
(رهی معیری)
به جستجوی تو بر درگاه کوه میگریم ،
در آستانه
دریا و علف به جستجوی تو
در معبر بادها میگریم...
(شاملو )
دیدی که سخت نیست تنها بدون من و صبح
می شود شبها بدون من
این نبض زندگی بی وقفه میزند
فرقی نمیکند با من بدون من
دیروز اگر چه سخت
امروز هم گذشت
طوری نمی شود فردا بدون من ...

در اندوه صدا جان دادن که میگوییم:
دستهایت
را دوست میدارم !!!!
(فروغ فرخزاد)
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می?کنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویی
که هرگز مدعی محرم نباشد
سعدی



